۱۴۰۵-۰۲-۲۴ ۱۷:۳۷

اندیشه‌های زندگی‌ساز

محمد صادقی نوشت:‌«آموزاندنِ هنرِ زندگی و درس‌هایِ زندگی جایِ چندانی در کتاب‌هایِ درسی، و همچنین مطبوعات، رادیو، تلویزیون، سخنان و نوشته‌هایِ روشنفکران، شبکه‌های اجتماعی و… ندارند. یعنی ما با وجودی که از کودکی تا جوانی آموزش‌های گوناگونی را پشت سر می‌گذاریم، با درس‌ها و آموزه‌هایی آشنا نشده‌ایم که بدانیم در مواجهه با مشکلات، مسائل، دردها و رنج‌ها، چه باید بکنیم.»

به گزارش امید روز ، به نقل از سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی – روزنامه‌نگار؛ واقعیت این است که ما در بهترین سال‌هایِ زندگی، از مهدکودک تا پایان دوره دبیرستان و دانشگاه، با کتاب‌ها و درس‌ها و آموزش‌های فراوانی سر و کار داریم که سرانجام ما را کم و بیش برای رفتن به سراغ شغلی آماده می‌کنند. اما آموزاندنِ هنرِ زندگی و درس‌هایِ زندگی جایِ چندانی در کتاب‌هایِ درسی، و همچنین مطبوعات، رادیو، تلویزیون، سخنان و نوشته‌هایِ روشنفکران، شبکه‌های اجتماعی و… ندارند. یعنی ما با وجودی که از کودکی تا جوانی آموزش‌های گوناگونی را پشت سر می‌گذاریم، با درس‌ها و آموزه‌هایی آشنا نشده‌ایم که بدانیم در مواجهه با مشکلات، مسائل، دردها و رنج‌ها، چه باید بکنیم. پرسش این است که آیا می‌دانیم هنرِ زندگی و درس‌هایِ زندگی چه چیزهایی هستند؟ و چه کاربردی در زندگی ما دارند؟

برای نمونه، نویسنده کتابِ «حقیقت‌هایِ رهایی‌بخش» در گفت‌وگویی تأکید دارد که درس‌هایِ زندگی یا هنرِ زندگی مجموعه‌یِ همه‌ آموزش‌ها و پرورش‌هایی است که هر کسی، در هر مکان، زمان، وضع و حال، برهه‌یِ تاریخی، جامعه، فرهنگ و تمدن، فارغ از نژاد، قومیت، ملیت، جنسیت، دین و مذهب، مکتب و مسلک و مشرب و مرام، و مرتبه‌یِ معلومات و مدارج و مدارکِ دانشگاهی، برای گذراندنِ یک زندگیِ مطلوب به آن محتاج است؛ یعنی مجموعه‌یِ همه‌یِ آموزش‌ها و پرورش‌هایی که شرطِ لازم و گریزناپذیرِ زندگیِ مطلوب است و همچنین می‌خواهد به این پرسش‌ها دقت کنیم که ساختارِ موجودی که انسان نامیده می‌شود، چیست؟ کارکردِ انسان چیست؟ انسان چه نیازهایی دارد؟ سلسله مراتبِ نیازهایِ انسان، به لحاظِ اهمیت، کدام است؟ گستره و نیز محدودیتِ دانایی و تواناییِ بشر تا کجا است؟ به سویِ ارضاءِ نیازها باید رفت یا به سویِ برآوردنِ خواسته‌ها؟ اصلاً، تفکیکِ خواسته از نیاز چگونه امکان‌پذیر است؟ رویاروییِ درست با مرگ، تنهایی، مسئولیت و آزادی، و معنا و بی‌معناییِ زندگی چگونه است؟ آرامش، شادی، آشتی با خود، هماهنگیِ درونی، تعادل با محیط، و معناداریِ زندگی چگونه به دست می‌آیند؟ ساختار و کارکردِ خویشاوندی، همکاری، دوستی، و عشق چه تفاوت‌هایی با یکدیگر دارند؟ تا چه حد باید در پیِ کسبِ ثروت، شهرت، قدرت، احترام، آبرو، محبوبیت، و علمِ مَدرَسی و دانشگاهی بود (اگر اصلاً باید در پیِ اینها بود)؟ خودم را چگونه بشناسم و به نقاطِ قوت و ضعفِ خود چگونه پی ببرم؟ هدفِ زندگی چه چیز یا چیزهایی باید باشد؟ چگونه دیگردوست و دیگرگزین شوم؟ چرا باید زندگیِ اصیل داشته باشم؟ فرقِ عشق و دلبستگی چیست؟ آیا عشق و عقل واقعاً با یکدیگر تقابل و تعارض دارند؟ چرا؟ اگر بلی، به هنگامِ تعارضِ‌شان، جانبِ کدام را بگیرم؟ اعتماد به نفس خوب است یا بد؟ به چه معنا؟ فرقِ عزتِ نفس با عُجب و خودشیفتگی چیست؟ چرا میانِ آرمان‌ها و اعمال‌ام این ‌همه فاصله هست؟ امیدواری خوب است یا بد؟ خوش‌بینی به واقع‌بینی نزدیک‌تر است یا بدبینی؟ من بیشتر نسبت به وضع و حالِ خودم وظیفه و مسئولیتِ اخلاقی دارم یا نسبت به وضع و حالِ دیگران؟ و… با این حال، مایه‌یِ خرسندی است که در سال‌هایِ اخیر و با کوششِ ستودنی برخی از مترجمان، آثارِ ارزشمندی از ماسیمو پیلیوچی، ردولف آلرس، اریک وینر، ویلیام اروین، نیل گراسمن، آلن دوباتن، اروین یالوم، مارک ورنون، تیچ نات هان، سنکا و… به فارسی ترجمه شده که ما را با هنرِ زندگی و درس‌هایِ زندگی به خوبی آشنا می‌کنند.

فلسفه تنهایی – لارس اسونسن

به نظرِ لارس اِسونسن در کتاب “فلسفه تنهایی” که با ترجمه شادی نیک‌رفعت به فارسی ترجمه و تجدیدچاپ (نشر گمان) شده، خالی یا پُربودنِ اطرافِ انسان نشانه تنهایی یا عدم‌تنهایی نیست، و تفرد و دور ماندن از دیگران (که در خلوت تجربه می‌کنیم و نقشی سازنده دارد) نیز با تنهایی متفاوت است. «مهم نیست تا چه حد دوروبرِ کسی شلوغ است و با آدم‌ها –و در بعضی موارد حیوان‌ها- در تماس است، بلکه مهم احساسی است که آن شخص از روابطش با دیگران تجربه می‌کند.» به نظر او «تنهایی پدیده‌ای ذهنی است، و به شکل نارضایتی از روابط با دیگران تجربه می‌شود؛ حالا یا به این علت که آن روابط بسیار محدود و کم است، یا هم به این سبب که روابط فعلی آن صمیمیت و گرمایی را که باید ندارند.» بنابراین تعداد انسان‌هایی که با آنها در ارتباط هستیم ملاک تنهایی یا عدم‌تنهایی نیست بلکه کیفیت ارتباط‌ها ملاک است. او همچنین اشاره به پژوهش‌هایی دارد که نشان می‌دهند «شریک زندگی یا دوستان فرد به مراتب موثرتر از ثروت یا شهرت هستند.»

اِسونسن در کتاب “فلسفه تنهایی”، میان بی‌اعتمادی و تنهایی ارتباط محکمی می‌بیند. زیرا وقتی انسان‌های تنها، فضاهای اجتماعی را در اثر هراس تهدیدآمیز می‌انگارند، مانعی در ایجاد ارتباط عاطفی دلخواه با دیگران ایجاد می‌شود که ارتباط انسانی یعنی آنچه می‌تواند تنهایی آنها را بزداید یا کاهش دهد را دچار اختلال می‌کند. او هرچند وجه اجتماعی تنهایی و آنچه در بیرون می‌تواند به تنهایی دامن بزند را نادیده نمی‌گیرد، اما می‌نویسد:«راه‌حل در درون خود شخصِ تنهاست. او باید برای خودش کاری بکند.» اما چگونه؟ اعتماد، سخت به دست می‌آید و آسان از دست می‌رود. واقعیت این است که بسیاری از ما در طول زندگی دچار آسیب و آزار و بی‌اعتمادی می‌شویم و این موجب می‌شود دچار احتیاط شویم حتی تا جایی که قدرت ریسک را از دست بدهیم. به تعبیر مارک منسون:«هیچ‌کس از دالان زندگی بدون اینکه زخمی بردارد، رد نمی‌شود.» و این نیز واقعیتی است که پذیرفتن آن، به ما در تحمل رنج و کوشش برای برقراری ارتباط با جهان و انسان‌ها نیرو می‌بخشد.

اِسونسن، به سه‌گونه دوستی در نگاه ارسطو اشاره می‌کند:

۱-دوستی‌ بر پایه سود و منفعت: این دوستی بر مبنای اینکه یک شخص چقدر برای ما مفید است شکل می‌گیرد. در دوستی بر اساس سود متقابل، آن سودی که دوستی بر اساس آن شکل گرفته بسته به تحولات و شرایط زندگی می‌تواند تغییر کند و دوستی را دچار فروپاشی کند. بنابراین این دوستی دوام چندانی ندارد.

۲-دوستی بر پایه لذت و خوشی: این دوستی بر مبنای لذت‌بردن از باهم‌بودن و هم‌سخنی و هم‌گامی است تا جایی که رضایت‌خاطر طرفین تغییر نیابد یا از بین نرود. این نیز به راحتی شکل می‌گیرد اما همیشه آسیب‌پذیر است زیرا لذت‌ها هم می‌توانند تغییر کنند.

۳-دوستی بر پایه فضیلت: این دوستی بر مبنای ستایشِ اخلاقی دوست شکل می‌گیرد و در این دوستی‌ها هرچه انسان‌ها بهتر باشند کیفیت دوستی‌شان بالاتر است. دوستی بر پایه فضیلت، میان انسان‌هایی برقرار می‌شود که خواهان نیکی برای یکدیگر هستند و فضیلت‌های یکدیگر است که آنها را در کنار هم قرار می‌دهد. این دوستی دوام بیشتری دارد. او سپس به دوستیِ صمیمیت‌محورِ کانتی اشاره دارد که در آن لازم نیست دوستان اوقات زیادی را با هم بگذرانند، برای نمونه، با هم به کنسرت یا بازی تنیس بروند و در علایق یکدیگر سهیم باشند. هر کس راه خودش را می‌رود اما به هنگام ضرورت با جان و دل به یاری یکدیگر می‌شتابند. همچنین به سراغ نگاه مونتنی می‌رود که ستایشگر تنهایی است اما برای دوستی بهای بیشتری قائل است. مونتنی، دوستان را در وضعی که در جان به هم می‌آمیزند و یکی می‌شوند یعنی شبیه به شرحی از عشق که در “ضیافتِ” افلاطون از زبان آریستوفان می‌خوانیم، در نظر می‌آورد. چنانکه آریستوفان باور داشت، دو جان خلق می‌شوند تا به هم رسیده و در یگانگی و وحدت خوشبختی را تجربه کنند.

البته اِسونسن، به نگاه کلبی‌مسلک‌ها نیز اشاره دارد که بدبین بودند و عشق را خیالی واهی می‌پنداشتند. او در ادامه تحلیلی که درباره سخنان آریستوفان ابراز می‌دارد، می‌گوید که ما ممکن است تا انتهای زندگی توان عشق‌ورزیدن را در خود بیابیم اما فکر کنیم انسان مناسبی را پیدا نکرده‌ایم، چرا؟ چون می‌خواهیم کسی را بیابیم که به‌طور کامل منطبق بر معیارهای‌مان باشد، اما به نظر او این برآمده از قدرت عشق‌ورزیدن نیست بلکه تصوری است که انسان از عشق می‌سازد و این تصور نمی‌گذارد عشق واقعی را در زندگی تجربه کنیم. او باور دارد که تصورِ وحدتِ کامل، عشق را ناممکن می‌کند «هرچه باشد، طرفِ شما قبل از اینکه با هم آشنا شوید زندگیِ خودش را داشته، که نمی‌شود انتظار داشت که در زندگی‌اش با شما چنان مستحیل شود که هیچ رد و اثر و خاطره‌ای از آن گذشته باقی نماند. او افکار و احساساتی دارد که شما نمی‌توانید کامل در آنها دخیل و شریک باشید. این حقایق را صرفاً باید پذیرفت و به آنها گردن نهاد.»

اِسونسن، که خیالِ یکی‌شدن را محکوم به فروپاشی می‌داند، به کتاب “سعادت زناشویی” اثر تولستوی اشاره دارد که احساس عاشقانه زن و مردی فرومی‌ریزد. آنها سپس با مرور هوشیارانه گذشته، افکار خودشان را با هم در میان می‌گذارند. زن فکر می‌کرده که عشق آنها مرده و آنها در این زوال مقصر هستند، اما مرد می‌گوید:«عشقِ قدیمی باید بمیرد تا راه برای اتفاق‌های تازه گشوده شود، و نباید خودشان را ملامت کنند چون این اتفاق تا حد زیادی اجتناب‌ناپذیر بوده است. چنین درک دقیقی هر دو را دوباره به هم می‌رساند، و عشقی تازه سر بر می‌آورد که با آن دلباختگیِ اول فرق دارد.» اِسونسن می‌نویسد:«این داستان به واقعیت‌های عشق وفادارتر است و آن را صرفاً آرمانی و ایده‌آل نمی‌کند.

برای آنکه عشقی پا بگیرد و پایدار بماند باید آن را مدام بر شالوده‌های تازه بنا کرد.» او، عشق واقعی را نوعی از هم‌زیستی می‌داند، نوعی از یکی‌شدنِ دو تن، اما نه آن‌گونه یکی‌شدن و وحدتی که تفاوت‌ها را محو کند بلکه وحدتی که می‌تواند در دل خودش تفاوت‌ها و افتراق‌ها را جای دهد. اِسونسن، انسان را بدون رابطه و عشق، نسخه‌ای رنگ‌پریده از خویش می‌داند که بخشی از وجود خویش را ناشکوفا و معطل گذاشته، و در پاسخ به اینکه چرا باید با فلانی دوست شویم یا با بهمانی رابطه عاشقانه داشته باشیم، می‌نویسد:«تنها یک پاسخ باقی می‌ماند؛ فلانی و بهمانی می‌توانند من را به نسخه‌ی دلپذیرتری از خودم ارتقا دهند، که در غیر این صورت برایم چنین چیزی ممکن نبود. از همین روی ممکن است بگویند انگیزه‌های خودخواهانه همیشه چاشنی دوستی و عشق هستند، اما این را هم می‌توان گفت که نیکوترین بخش‌های وجود آدمی داشتن نیّت خیر و انجام‌دادن کار نیک برای دیگران است، بی‌آنکه پای منفعت خود در میان باشد.»

خود بهسازی – ردولف آلرس

مصطفی ملکیان، در مقدمه کتاب “خود بهسازی” می‌نویسد که ردولف آلرس سه مدعای بزرگ در اثر خود مطرح کرده است. نخست اینکه، بخشِ بزرگِ مشکلاتِ انسان یا مهمترین مشکلات او برآمده از شخصیت خود او هستند و از قصورها و تقصیرهایِ خودِ او نشأت پذیرفته‌اند. یعنی باید انگشتِ اتهام را هرچه کمتر به سویِ بیرون و عواملِ بیرونی گرفت و بیش و پیش از هر چیز و هر کس خود را متهم داشت. بر این اساس، آدمی اگر نگوییم بزرگترین دشمنِ خود، دستِ‌کم بزرگترین مانعِ بهروزیِ خود است. دوم اینکه، اخلاقی‌زیستن، مصلحت‌اندیشانه‌ترین شیوه‌یِ زندگی هم هست.

انسان از سویی، هیچ‌گاه بر سرِ دوراهیِ اخلاقی‌زیستن و دیگرگزینی، و از سویی دیگر، مصلحت‌اندیشی و دیگرگزینی قرار ندارد. اگر اخلاقی زندگی کند و دغدغه‌یِ منافع و مصالحِ دیگران را داشته باشد، در واقع، به بهترین شکل، منافع و مصالحِ خودش را نیز تأمین کرده است. وظیفه‌شناسی و تدبیراندیشی مساعدِ یکدیگرند، و نه معارض. مصلحت‌اندیشانه‌ترین روشِ زندگی همان اخلاقی‌ترین روش است. سوم اینکه، بزرگترین رذیلت، عله‌العللِ رذائل، و به تعبیری، یگانه رذیلت، عُجب و نخوت است. هر دردسر، مشکل، خطا، اشتباه، کوتاهی، یا عادتِ بد، در تحلیلِ نهایی، زاده و فرزندِ خوددوستیِ افراطی، خودپرستی، تفرعن، تبختر و خودشیفتگی است. هرچه از انانیت و خودپرستیِ خود بکاهیم، در واقع، و در نتیجه، از رنج‌ها و محنت‌هایِ خود کاسته‌ایم. به تعبیرِ مترجم، این کتاب، «دعوتی به تضعیف، پژمرده‌سازی، و نابودکردنِ انانیت یا نفسانیت (ego) است.» ملکیان در مقدمه‌ای که نوشته، مباحث و نکته‌های این کتاب را با دقت و مهارتی که همواره نشان داده و می‌دهد، تقسیم‌بندی، گزارش و توصیف کرده، و نقدهایِ خود را نیز مطرح کرده است.

عشق به سرنوشت – ماسیمو پیلیوچی

ماسیمو پیلیوچی، با بهره از آموزه‌های فیلسوفان رواقی، بویژه اپیکتتوس، در کتابِ “عشق به سرنوشت” که با ترجمه مهدی رضایی منتشر شده است، ما را با نکته‌ها و آموزه‌های راهگشا و سودمندی آشنا می‌کند. چنانکه در کتاب می‌خوانیم، اپیکتتوس می‌گوید:«وقتی به چیزی وابسته می‌شوید، مثل تنگ آب یا فنجانی بلورین و نه آن چیزی که نتوان آن را از شما گرفت، باید به ذهن بسپارید که این شی‌ء چیست تا وقتی شکست، ناراحت نشوید. همین اصل در باب اشخاص نیز صادق است. اگر فرزند، برادر، یا دوستتان را می‌بوسید، باید به خودتان یادآور شوید که عاشقِ موجودی فانی هستید؛ و هیچ‌کدام از چیزهایی که بدان عشق می‌ورزید، از آنِ شما نیست؛ بلکه فقط در این لحظه به شما اعطا شده، نه برای همیشه یا به طرزی جدایی‌ناپذیر؛ بلکه شبیه انجیر یا خوشه‌ای انگور در فصل معینی از سال، و اگر آرزویش را در زمستان می‌کشید، ابلهید.» پیلیوچی می‌گوید بیشتر ما با سخنان اپیکتتوس درباره دلبستگی به فنجان بلورین (و در دنیای امروز برای نمونه؛ گوشی آیفون) موافق هستیم اما وقتی حرف از عزیزان ما یعنی دوست، فرزند یا برادرمان در میان باشد، وحشت‌زده می‌شویم.

همچنین، اینکه فیلسوف می‌گوید به عزیزان‌تان دل نبندید را غیرانسانی می‌پنداریم. اما نکته این است که اپیکتتوس نمی‌گوید به عزیزان خود عشق نورزیم، بویژه که خودش پسر یکی از دوستان خود را از مخمصه نجات داد و آن پسر را به فرزندی پذیرفت که نشانه شفقت اوست. مقصود اپیکتتوس این است که واقعیت زندگی را دریابیم و شجاعانه با آن روبرو شویم. «آن واقعیت شامل این حقیقت می‌شود که هیچ‌کس فناناپذیر نیست، هیچ‌کس از آنِ ما نیست به این معنا که خودمان را به داشتن او محق بدانیم.»

به باور پیلیوچی، درک این موضوع فقط راهی برای حفظ سلامت عقل در هنگام درگذشت عزیزان یا جدایی از آنان نیست بلکه گویای این واقعیت است که تا می‌توانیم از جمع دوستان و عزیزان خود لذت ببریم و به همنوعان خودمان عشق بورزیم و این را از یاد نبریم که سرانجام روزی ما و آنها نیز خواهیم رفت.

ویلیام اروین در کتاب «چالش رواقی» که محمد یوسفی آن را به فارسی برگردانده، می‌نویسد که از نظر سنکا، پس از درگذشت یکی از عزیزان‌مان، مقداری غم و سوگواری رواست اما اگر بیش از اندازه باشد، نتیجه خودبینی ماست. اروین می‌نویسد:«منظور او آن دسته از افراد است که انگیزه اولیه‌شان از اظهار غم و سوگواری در معرض عموم این است که نشان دهند چقدر دلسوز و حساس‌اند. به باور رواقیان، در برخی موارد، اندوهی که بعضی افراد بر اثر از دست دادن عزیزی دچارش می‌شوند بیشتر ناشی از احساس تقصیر است تا غم. شوهری که حضور همسرش را امری عادی و بدیهی می‌انگارد و در نتیجه آن‌قدر که باید وقت صرف رابطه خود با او نمی‌کند، اگر او را از دست بدهد، بدیهی است که دیگر قادر به اصلاح اوضاع نخواهد بود، و این فکر او را عذاب خواهد داد. کسانی را که دوست می‌داریم برای همیشه با ما نخواهند بود دست‌کم، مرگ خودمان به این همراهی پایان خواهد داد. از این رو، رواقیان توصیه می‌کنند که مرتب این نکته را به خود یادآور شویم که این با هم بودن چقدر باشکوه است. ممکن بود رویدادی این با هم بودن را خاتمه بخشد، اما چنان نشده است. آیا خوش اقبال نیستیم؟»

بر این اساس است که اروین باور دارد که با توجه به این آموزه و نگرش رواقی، ما از حضور کسانی که هنوز زنده هستند قدردان می‌شویم و عشقی که به آنها می‌ورزیم تأثیر فراوانی در زندگی آنها می‌گذارد و «اگر زمانی برسد که دیگر با ما نباشند، شاید کمتر مجبور به غصه‌خوردن شویم. به‌ویژه، افسوس این را نخواهیم خورد که کاش فلان کار را وقتی زنده بودند می‌کردیم، چرا که فرصت از کف رفته است.» بنابراین می‌بینیم که این‌گونه اندیشیدن، وحشتناک نیست بلکه زندگی‌بخش است و به ما کمک می‌کند تا هم خودمان خوب و خوش زندگی کنیم و هم اینکه برای خوبی و خوشی دیگران بکوشیم.

به تعبیر مصطفی ملکیان، رواقیان کسانی بودند که می‌گفتند ما باید در زندگی، گریزپذیرها را از گریزناپذیرها تفکیک کنیم. زیرا اگر زندگی، سرمایه‌ها، استعدادهای درونی‌ و فرصت‌های بیرونی‌ خودمان را صرفِ تغییرِ گریزناپذیرها بکنیم فقط خودمان را خلع سلاح می‌کنیم. بنابراین برای اینکه در مصرف نیروها و استعدادها و فرصت‌های خودمان بیشترین تدبیر را به کار بندیم و صرفه‌جویانه رفتار بکنیم؛ اول از همه باید بفهمیم که درد و رنج‌های گریزپذیر زندگی چه چیزهایی هستند و درد و رنج‌های گریزناپذیر چه چیزهایی هستند، و تمام نیروی خود را صرف درد و رنج‌های گریزپذیر زندگی بکنیم. برای نمونه، اگر بزی بخواهد کوهی را از سر راه خودش بردارد و رد شود، اگر با شاخ‌های خودش به کوه حمله کند، کوه عقب نمی‌رود اما شاخ‌های خودش را از دست می‌دهد. در حالی که اگر شاخ‌های خود را داشت و آسیب ندیده بودند، می‌توانست در جای دیگری از آنها استفاده کند. به نظر ملکیان، انسانی که با دردها و رنج‌های گریزناپذیرِ زندگی درمی‌افتد، نیرو، استعداد و فرصتی را که می‌توانست صرفِ گریزپذیرها بکند را تلف می‌کند و از دست می‌دهد. زیرا گریزناپذیرها سر جای خودشان می‌مانند و فقط انسان است که نیروها، استعدادها و فرصت‌های خودش را از دست می‌دهد.

‫۰/۵ ‫(۰ نظر)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو