حسین قره _ مهسا بهادری: تلویزیون ایران روزگاری مرجعیت بیچونوچرای رسانهای در کشور را در اختیار داشت. رسانهای که نهتنها محلی برای انتقال اخبار و تحلیلها بود، بلکه فضایی برای پرورش و معرفی استعدادهای فرهنگی و هنری محسوب میشد. اما در یک روند تدریجی، این رسانه مسیر افول را طی کرد؛ آنهم نه به دلیل کمبود منابع یا نبود زیرساختهای فنی، بلکه به دلیل رویکرد مدیریتی بسته و تنگنظرانهای که خلاقیت را سرکوب و جایگاه آن را بهشدت تضعیف کرده است.
رضا درستکار در این گفتوگو، تصویری از وضعیت بحرانی صداوسیمای ایران ارائه میدهد؛ سازمانی که نهتنها در جذب مخاطب ناکام مانده، بلکه به دلیل سیاستهای مدیریتی بسته و تنگنظرانه، بسیاری از چهرههای فرهنگی و رسانهای را حذف کرده است. او تأکید میکند که مشکل تلویزیون، صرفاً کمبود بودجه نیست، بلکه نحوه مدیریت آن است. در شرایطی که بودجه این سازمان از منابع عمومی تأمین میشود، همچنان با کاهش مخاطب مواجه است و بهجای اصلاح مسیر، بیشتر به نظارت و محدودیتهای سلیقهای روی آورده است.
درستکار که منتقد سینما است و در دوره چهل و سوم هم داور جشنواره فجر بوده و دیدگاهش نسبت به این جشنواره در بخش اول مصاحبه مطرح کرده است.حالا در تحلیل تلویزیون به نکاتی کلیدی اشاره میکند که میتواند بهعنوان چکیدهای از دلایل اصلی بحران صداوسیما تحلیل شود: عدم پذیرش نقد، بیتوجهی به بازخوردها، ترس از چهرهسازی، فاصله گرفتن از نیازهای فرهنگی مردم و رقابت غیرحرفهای با پلتفرمهای نوین. اما ریشه این مشکلات را باید در نوع نگاهی جستوجو کرد که «حاکمیت رسانهای» را جایگزین «جذب مخاطب» کرده است.
البته یکی از مهمترین انتقادات درستکار به تلویزیون، تلاش این رسانه برای جلوگیری از چهرهسازی است. او معتقد است که این سازمان میترسد افراد محبوب شوند و دیگر در اختیارش نباشند، بنابراین به جای پرورش استعدادهای جدید، آنها را حذف کرده است. اما این سیاست نتیجه معکوس داده؛ چهرههایی مانند عادل فردوسیپور، پس از حذف از تلویزیون، محبوبیت بیشتری پیدا کردهاند.
در ادامه متن کامل مصاحبه رضا درستکار درباره عملکرد تلویزیون را میخوانید.
اگر موافق باشید، از تلویزیون شروع کنیم و تلفیق آن با جشنواره و سینما. به نظر شما، اگر امسال سریال «موسی» ساخته نمیشد و به جشنواره نمیآمد، تلویزیون اثری داشت که به آن افتخار کند یا بگوید این اثر متعلق به ماست؟
بر اساس روندی که تلویزیون در سه سال گذشته طی کرده، میتوان گفت که این رسانه در یک مسیر نزولی قرار دارد. این موضوع چیزی نیست که من بخواهم از خودم بگویم؛ بلکه مخاطبان، برنامهها و حتی چهرههایی که از دست داده بیانگر این موضوع است. اما مهمتر از همه، مسئله اعتماد است. اعتماد چیزی نیست که در یکشب به دست بیاید، سالها زمان میبرد؛ اما متاسفانه تلویزیون این اعتماد چند ساله را از دست داده و این موضوع را هم بهوضوح پذیرفته و رسماً اعلام میکند که برای همان درصد اندک ۵، ۶ یا ۷ درصدی از مخاطبان برنامه میسازد. این یعنی دیگر نگرانیای بابت از دست دادن مخاطبانش ندارد، البته مخاطبی هم مباقی نمانده. برنامههای مذهبی آن نیز تغییر ماهیت دادهاند، بهطوری که مذهب را به سرگرمی تبدیل کردهاند. دو روحانی در برنامهها حضور دارند که میخوانند، میرقصند و شعر میگویند تا دین را به زعم خودشان به زبان سادهتر بیان کنند. حتی برنامههایی با حضور دختربچهها ساخته میشود که به نظر من بسیار نادرست است، اما کسی هم گوشش بدهکار نیست.
در نتیجه، تلویزیون دیگر چیزی بهعنوان تولید محتوای فکری و فرهنگی ندارد. اگر «موسی» هم ساخته نمیشد، تلویزیون باز هم رویکرد منفی خود را نسبت به جشنواره حفظ میکرد. این رسانه به دست یک طیف خاص اداره میشود که هیچ تعارفی با کسی ندارند و بهوضوح در برابر جریانهای فرهنگی جبهه میگیرند. مهم نیست که آن طرف حقیقت را میگوید یا نه؛ تلویزیون کار خودش را میکند، چون از تقابل و مخالفت، اعتبار کسب میکند.
شما به تعارض در نحوه بیان مفاهیم دینی در تلویزیون اشاره کردید. یعنی میخواهند دین را به شیوهای عرضه کنند که خودش با اصل پیام آن در تضاد است. این وضعیت را در برنامهسازیهای مختلف دیدهایم، جایی که یک برنامه حتی میتواند نتیجهای ضد خود داشته باشد. فکر میکنید راه سومی برای این شرایط وجود دارد؟
ببینید، اقبال عمومی از تلویزیون از بین رفته و در این شکی نیست. مرجعیت رسانهای آن از دست رفته است و حالا حتی طیف مذهبی هم دیگر نمیتواند برخی از این برنامهها را بپذیرد. یعنی آنها دارند مخاطبان سنتی خود را هم از دست میدهند. پیش از این هم گفته بودم که تلویزیون ایران نقش یک رسانه حاکمیتی را ایفا میکند، یعنی بدون ملاحظات رسانهای، بیپرواتر از همیشه درباره موضوعات نظر میدهد، جبههگیری میکند و عمل میکند. در این وضعیت، هدف اصلی آنها دیگر جذب مخاطب نیست، بلکه حفظ ساختار و دیوارهای حاکمیتی است. اما مشکل اینجاست که وقتی اعتماد را از دست داده، در واقع تمام سرمایه رسانهای خود را از دست داده است.
تلویزیون برای اینکه نفوذپذیر شود و دوباره اعتماد مردم را جلب کند، باید اول از خودش شروع کند. این اتفاق نیفتاده، بلکه اوضاع بدتر هم شده است. شما باید برنامههایی بسازید که مردم را پای تلویزیون بنشانید و اعتمادشان را جلب کنید. اما وقتی خودتان به مخاطب اعتماد ندارید، او هم به شما اعتماد نمیکند.
یکی از بدترین اتفاقاتی که افتاده، این است که مدیران تلویزیون گاهی از روی لجاجت تصمیمگیری میکنند. مثال سادهاش اینکه، همه مردم در ماه رمضان دوست دارند ربنای شجریان را بشنوند. خب، آخر ربنای شجریان چه مشکلی دارد؟ الان یکی از بازیگران زن از ایران رفته و در خارج زندگی میکند، اما در سریال امام علی (ع) بازی کرده است و شبکه یک قبل از اذان آن را پخش میکند. اگر قرار باشد تلویزیون یک معیار مشخص داشته باشد، باید تصمیمش در همه موارد یکسان باشد. اگر آن بازیگر نباید دیده شود، چرا سریالش را پخش میکنید؟ و اگر پخش میشود، چرا ربنای شجریان را پخش نمیکنید؟
این یک نمونه از سیاستهای دوگانه و سلیقهای در تلویزیون است. شجریان فقط یک خواننده نبود؛ او یک نماد فرهنگی بود. حالا یک ربنای ساده خوانده که مردم دوستش دارند، اما تلویزیون با لجاجت آن را پخش نمیکند. مدیران این رسانه فکر میکنند که اگر آن را پخش کنند، اتفاق خاصی میافتد. اما در واقع، همین تصمیمهای نادرست علیه خودشان عمل میکند.
یعنی معتقدید که تلویزیون برخلاف جریان طبیعی مخاطب حرکت میکند؟
دقیقاً، مدیران تلویزیون خودشان هم به آنچه که میسازند باور ندارند. وقتی شما به محصول رسانهای خود ایمان نداشته باشید، مخاطب هم به آن اعتماد نمیکند. من که سالها در رسانه بودهام، دیگر بهصورت کلی تلویزیون نگاه نمیکنم. مگر اینکه بخواهم فوتبال ببینم، که البته آن هم ارتباطی به تولیدات تلویزیون ایران ندارد.
اما گاهی بهعنوان یک رسانهای نگاهی به برنامههای تلویزیون میاندازم تا ببینم چه خبر است. واقعاً بعضی از این برنامهها نفرتانگیز و سطح پایین هستند. اگر یکی از مدیران تلویزیون ادعا دارد که این برنامهها باکیفیتاند، بیاید با هم بنشینیم، آنالیز کنیم و ببینیم چقدر این تولیدات سخیف و سطحی هستند.
یکی از وظایف تلویزیون ارتقای سطح سلیقه عمومی است. اگر قرار باشد هر محتوای سطح پایینی را پخش کند، دیگر چه ارزشی دارد؟ در گذشته، تلویزیون یک استاندارد مشخص برای انتخاب چهرهها و برنامهها داشت. برای مثال، در حوزه موسیقی، خوانندههایی که در تلویزیون بودند، سطحی بالاتر از خوانندههای کوچهبازاری داشتند. گزارشگران ورزشیاش برند بودند، سریالها و فیلمهایش یک سطح مشخص از کیفیت داشتند. اما الان چه آوردهای دارند؟ در ۱۰ سال گذشته، چه چیزی از خودشان به جا گذاشتهاند که بعدها بتوان به آن افتخار کرد؟