۱۴۰۵-۰۲-۲۷ ۱۶:۱۶

روایت گورهای سیاه

 چشمان منتظر جلوی درِ شرکت معدن چادر مشکی را روی صورتش می‌کشد تا کسی چشمان سرخش را نبیند. از تربت‌حیدریه خودش را به طبس رسانده تا ردی از همسرش پیدا کند. با چهره‌ای درهم یک جمله می‌گوید و آرام‌آرام از جلوی درِ اصلی شرکت معدن دور می‌شود: «‌نشستند تا جنازه همسرم پیدا شود‌». همان موقع […]

جستجو