یک تخت؛ سهمی از زندگی

همین که چشمشان به تو میافتد، هیجان، بدنشان را به لرزه میاندازد و واژهای مشترک بر زبانهایشان جاری میشود: خبر داری بچههایم کی میآیند…؟ حسرتی که بر بیان سالخوردهشان افتاده، تلخ است. انگار تو آخرین مطلع از پسر یا دخترشان هستی. اما ناتوانتر از همه، مجبور به بیان جملهای بیحسوحال میشوی که خودت هم راغب […]
