به گزارش امید روز ، به نقل از ایرنا زندگی- بعضی شبها خاص است، خاص از نوع کریسمسی اش، سرد، شاد، رنگارنگ و پر از شوق و اشتیاق. وقتی نورهای ریز رنگی روی شاخههای درختان در ویترین مغازهها میدرخشند و انعکاسشان روی آسفالت خیس خیابان مثل هزار چراغ کوچک میرقصد، آدمها با کیسههای خرید در رفتوآمدند، بعضی با شوق هدیه دادن، بعضی با لبخندهای خاطرهانگیز و بعضی فقط برای تماشای این نورها توقف میکنند. این شب، شب معمولی شهر نیست، شب خاطرههاست، شب مکثهای کوتاه، شب لمس گذشته در میان شلوغی امروز و شب ثبت لحظاتی کوچک که به یادها میماند.
این گزارش سفری است به دل همین شب ؛ جایی که خرید و جشن، امید و شادی، رنگ و نور و خاطره، همه در هم تنیده شدهاند و تهران را برای چند ساعت، کمی شاعرانهتر و پر از زندگی میکنند.
روشنایی شب، نقطه شروع جشن
با تاریک شدن هوا، چراغهای رنگی روی شاخههای کاجهای مصنوعی روشن شده و خیابان، با قدمهایی آرام، از حالت معمول زمستانی خارج میشود. نورها روی آسفالت مرطوب میرقصند و انعکاسشان تصویر رهگذران را دو برابر میکند. این چراغها بخشی از آیین کریسمس هستند، نشانهای از تولد دوباره، امید و روشنایی در دل تاریکی زمستان. آدمها با دیدن این روشناییها برای لحظهای مکث میکنند، گویی زمان کمی کند شده و لحظهای از گذشتههای دور، یادآوری میشود. خاطرههایی از کودکی، هدیه گرفتنهای ساده و شوقی که هنوز در دل آدمها زنده است.
ویترینها، قصههای کوچک آیین کریسمسی
ویترین مغازهها پر از تزئینات رنگارنگ کریسمس است. بابانوئلها با دستهای باز، ستارهها، توپهای براق و زنگولههایی که حتی سکوت شب را میشکنند. رهگذران مقابل شیشهها مکث میکنند و نگاهشان میان اشیای درخشان و خاطرات گذشته پرسه میزند. بعضی لبخند میزنند، بعضی فقط سر تکان میدهند. این ویترینها نه تنها محل فروش کالا، که دریچهای به قصههای کوچک و نوستالژیک و آیین شب کریسمس هستند. قصههایی از خانواده، انتظار و لحظههایی که میخواهند در خاطره باقی بمانند.
خیابان شلوغ، دلهای پر امید
پیادهروها پر از آدمهایی است که کیسههای خرید در دست دارند. بیشتر این خریدها برای خودشان نیست، بلکه طبق رسم قدیمی کریسمس هدیهای کوچک برای کسی دیگری است. صدای قدمها، گفتوگوهای کوتاه و همهمه خفیف با انعکاس چراغها در هم میآمیزد. سرمای هوا گونهها را سرخ کرده، اما شوق خرید و امید به لحظهای شاد، خیابان را گرم نگه داشته است. این شلوغی، نه شلوغی خستهکننده، که شلوغی پر از زندگی و شادیهای کوچک است، همان احساسی که در کودکی با هر هدیهای در دل آدمها روشن میشد.
انتخاب میان رنگها، انتظار و شادی
دستی میان تزئینات مکث میکند و توپهای رنگی، زنگولهها، روبانها و درختچههای کوچک همه زیر نور مغازه میدرخشند. انتخاب ساده نیست. هر یک حامل حس و خاطرهای است که قرار است در خانهای تازه زنده شود. این لحظه، لحظهای از انتظار و آرزوست. آیینی که در کنار آماده کردن خانه برای جشن، امید به لحظههای کوچک شادی را در دلها روشن میکند. آدمها با دقت نگاه میکنند، مکث میکنند، و گاهی با لبخندی کوتاه خود را با خاطرهای قدیمی پیوند میدهند.
کودکان، قلب تپنده جشن
کودکان با چشمهایی که برق میزند، میان نورها و تزئینات میچرخند. کریسمس برای آنها همچون قصهای زنده است؛ شبی که با هدیه، شگفتی و شادی معنا پیدا میکند. دستهای کوچکشان مدام چیزی را نشان میدهد، از ستارهای درخشان گرفته تا بابانوئل کوچک. بزرگترها با لبخند نگاه میکنند و برای لحظهای خود را به گذشته و کودکیشان میبرند؛ به یاد لحظاتی ساده که هنوز یاد و خاطره آنها را گرم نگه داشته است.
عکس گرفتن با بابانوئل؛ لحظهای به یادماندنی با نماد کریسمس
در گوشهای از خیابان، بابانوئل با لباس قرمز و ریش سفیدش ایستاده و آماده است تا با رهگذران عکس بگیرد. کودکان با چشمانی برقزده جلو میروند، دست کوچکشان را در دست او میگذارند و لبخندی میزنند که به راحتی میتواند بزرگترها را هم یاد کودکیشان بیندازد. بزرگترها هم، با لحنی شوخ و گاهی کمی خجالتی، کنار او میایستند و برای لحظهای فراموش میکنند که در دل شهر شلوغ و سرد زمستانی قدم میزنند. کلیک دوربینها، صدای خندهها و نگاههای مشتاقانه، همه بخشی از این آیین کوچک اما پرمعناست. لحظهای که نه خرید، نه هدیه و نه شلوغی خیابان، توان رقابت با آن را دارد. هر عکس، قصهای کوچک از شادی و خاطره ثبت میکند، یادآوری میکند که کریسمس، بیش از هر چیز، فرصتی برای همراه شدن با لحظهها و ثبت خاطرات ساده اما ماندگار است.
کریسمس، شادی، رقص و پایکوبی هایش
در گوشهای از خیابانهای پرنور تهران، ریتم موسیقی خیابانی دل آدمها را میلرزاند و گویی سرمای زمستان به یکباره از تنشان رخت میبندد. کودکانی با چشمهای برقزده در میان بزرگترها میچرخند و هر حرکتشان نوید شادیهای ساده و فراموششده گذشته را میدهد، همان لحظههایی که بیدغدغه و سرشار از لبخند میگذشت. بزرگترها در نگاه اول با احتیاط میایستند، اما ضربان موسیقی و خندهها، پاهایشان را به حرکت وادار میکند و لبخندی واقعی روی صورتشان مینشیند، لبخندی که حس میشود سالها در دلشان جا خوش کرده بود. نور چراغهای رنگی روی آسفالت مرطوب، سایهها و بازتاب حرکات رقصندگان را به شکل نقاشیهای زنده درمیآورد و همه چیز با هم میگوید که جشن، حتی در دل شهر شلوغ، میتواند قلب آدمها را دوباره به کودکی و شادیهای کوچک برگرداند.
شب نزدیک به پایان، اما خاطرهساز
ساعت به نیمه شب نزدیک میشود و شلوغی خیابان آرامتر میشود. کیسهها پرتر شدهاند، قدمها آرامتر و بعضی مغازهها چراغها را کمنور میکنند. اما هنوز نورهای رنگی روی شاخههای کاج و روی آسفالت خیس میدرخشند. شب نزدیک به پایان است، اما انتظار برای لحظههای بعد و ادامه جشن در خانهها، این شب را هنوز زنده نگه داشته است. نوستالژی لحظههای خرید، نگاهها و مکثهای کوتاه، در ذهن آدمها میماند و درخت کریسمس همچنان پر نور و زیبا در تاریکی خودنمایی می کند.



